شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

68

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

با خداوند سبحانه تعالى عهدها تقديم مىداشت ، كه اگر سلامت يابد عدل كند ، و از اتّباع نفس و ميل هوا مجتنب و محترز باشد . تا ناگاه تاتار آن ديه را كبس كرد . و ركن الدّين كبودجامه ، كه سلطان عمّ او را نصرة الدّين و پسر عمّ او كيخسرو را بقتل آورده و آن مملكت را گرفته بود ، با اين لشكر با هم بود ، چه به خدمت تاتار رفته بود و ولايت عمّ كه از مازندران كبودجامه گويند گرفته ، على الغفله چون بر ديه هجوم كردند سلطان در كشتى نشست ، كشتى را تيرباران كردند ، و جمعى در آب رفتند تا مگر سلطان را توانند باز گردانيدن ، حقّ تعالى ايشان را غرق كرد و كشتى رهيد . و از بسياران كه در آن كشتى بودند شنيدم كه گفتند : ما كشتى مىرانديم ، و سلطان خود رنجور عظيم بود ، و ذات الجنب بر وى مستولى شده بود . همى گريست و مىگفت : از چندين زمينهاى اقاليم كه ملك خود گرفتم امروز دو گز زمين يافت نخواهد شدن كه در آنجا گورى بكاوند و اين بدن بلا ديده را دفن كنند « 1 » . پس معلوم شد كه دنيادار * ساكنان دنيا نيست ، و اعتماد بران جز نتيجهء جهل و اغترار نه ! كهنه رباطيست بر دو طرف او دو در نصب كرده‌اند ، چون از يكى درآيند از آن ديگر بدر آمدن ضرورى بود . يدخل من باب و يخرج من باب ، فاعتبروا يا اولى الأبصار . گفتند : آنگه كه بجزيره رسيد شادى تمام به دو راه يافت ، تنها و بيچاره و آواره آنجا مانده بود خيمگكى « 2 » مختصر جهت وى زده بودند ، و روزبروز مرض زياده مىشد ؛ و در اهل مازندران جمعى بودند كه او را بمأكول مدد مىكردند ،

--> ( 1 ) - در اصل : كننده . ( 2 ) - در اصل : خيمه‌ككى .